|
|
|
|
|
"هنوز نفسي مانده به شوق خواندن غزلت" هنوز "مانده ام پشت دلنوشته هاي نانوشته ات" اما "هنوز باور نکرده ام که احساس محل ايستادن نيست" هنوز اما "دلم در ناپيداهاي غزلت جا مانده است"...
ماه كه كامل شود مي رسم از گرد راه در ته چشمان من ؛ آينه هاي پگاه مي رسم و مي دود درد به آغوش من سرخ غرل مي شود؛ زخم فراموش من تو همه مفهوم عشق...معني "ديگر رها..." معني "دست خدا مي سپرم من تو را" تو همه آيينه اي ؛ من همه سنگي شب تو پر از آواز و من ؛ ساكت در تاب و تب لب به دعا بسته ام مي رسم از راه ؛ تا آبي ماه مني ؛ سبزتري از دعا...
خوشحال نيستي؟! ماه كه كامل شد غبار مهتاب را بر شانه هايم خواهي ديد خواهي ديد كه هفت خوان دوري را از غربت دنيا به قربت حالا رسانده ام اين نسيمي كه امشب براي آخرين بار مي وزد بوي دريا دارد انگار پيامي دارد كه: آي مسافر ! راه باز است و جاده ايستاده است به نماز ... |
||
|
+
نوشته شده در شنبه یکم دی 1386ساعت 18:49 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
دیشب انگار خواب دریا را دیدم... اما نه! امامزاده ای بود که به دریا می رسید... حالا باید تپه هایی را که تا تو کوه می شوند و تا تو دريا... در نوردم حال ؛ حال خطر است وقت خوب تا تو ؛ وقت آخرين سفر است... السلام عليك يا آبروي عشق...
بي تو؛ شب و نگاه تر و ... آه مانده ام در جذبه خيال تو چون كاه مانده ام آيينه هاي مات نگاهم شكسته اند گاه از هميشه رفته ؛ هر از گاه مانده ام بي تو هواي صبح شدن نيست...جان شب! انگار در طلسم شبانگاه مانده ام آبي ماهتابي من! شاهراه نور در سايه هاي شبزده ؛ بي ماه مانده ام محرم فقط تو بودي و اينك بدون تو در انزواي مخفي يك چاه مانده ام اينك مسافري و رهاي كجاي و كي... تنها منم كه گيج دل و راه مانده ام...
|
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 20:51 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
باز قایق دقایقم را گرداب دلواپسی ؛ بازیچه خود کرده است و امواج دلتنگی مرا به جریان سیال رود اندوه سپرده است. شمشیر ایمانم را در دست راست دارم و کمان ابروانت را پنجه فشرده چپ ؛ تا یسار عشق و یمین یاد را پاسدار باشم از حرامیان تردیدی که حمایل زرد رنگ شک به سینه دارند و از سبز احساس و سرخ غزل ؛ بی که بدانند چرا، کینه دارند...
سلام
سلام ، خسته نباشي ؛ دلت شكسته نباشد چو من دو دست دعايت ز پشت بسته نباشد سلام رويش از نو؛ سليس سبز صميمي خدا كند كه غمي بر دلت نشسته نباشد دوباره خيس غزل مانده ام ميانه باران ببار آبي من! هق هقت گسسته نباشد! ببار ! خيس خودت كن مرا كه تشنه اشكم خدا كند بلم دل "به گل نشسته" نباشد نبينمت غم دوري ...ملول " تنگ غروبي" نبينمت به دلت غنچه دسته دسته نباشد سري دوباره گذار - عاشقانه- شانه من را خداي را ؛ لب سرخت ز بوسه خسته نباشد! |
||
|
+
نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم آذر 1386ساعت 0:0 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
...بال در ميآورم از بهت کلامت آبي مطلق
بد نگاهم مي كني!...اين اخم ديگر دير نيست؟ برق چشم است اين ؟...خدا را ؛ تيغه شمشير نيست؟ جنگلي بي ماه دارم همنشين جغدها زخم ناسور پلنگ دل؛ غم تقدير نيست كاش مي شد آفتاب و سايه را پيوند داد سعي خواهم كرد! ...مي دانم كه بي تاثير نيست آسمان روحي ؛ سراسر آبي آيينه اي اي " انا الحق" دلم ؛ در ناي شب تكبير نيست پيرحالي مرا اين روزها باور نكن اين كه از من بگذرد در معيتم جز شير نيست ماه من! اي بدر هر شب در سپهر خاطره! عشق ديگر بي تو در آيينه ام تصوير نيست ديرهنگام آشنايان را مجال عشق كو؟ "عين و شين وقاف را اندر كتب تفسير نيست" راه يلدايي گيسوي تو را پيموده ام گم شدم در پيچ و تابش ؛ بر دلم تقصير نيست قدر دنيا حرف دارم ؛ يك نفس اما ، مجال ... در سرم انديشه اين اما كه هرگز دير نيست |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم آذر 1386ساعت 20:15 توسط سایه
|
|
||
|
|
|
|
|
خيس باران نشسته ام در انتظار رويش سيب گونه هات در عطر بوسه هاي باران خورده ميانه ديدار و آبشار گيسوانت كه بر شانه هايم مي شود آوار... آغوشت عطر پونه هاي وحشي و باران سحرگاهي دارد نگاهت خورشيد بي غروبي است كه شرق و غرب نمي شناسد تنها وقتي مي خندي "اهدنا صراط المستقيم" مي شود ... هميشه بهار هماره باراني نشسته ام به هواي رسيدنت...نمي داني. كاش در پس اين رويا ديداري بود كه در بيداري بود!
تا دره هاي گمشده از آتش عبور تو من ؛ آب مي شوم دردستهاي زنده رستم نشسته مرگ من بوسه گاه خلوت مهتاب مي شوم می بوسمت ز دل که بدانی همه توام از شرم گرمخونی تو آب می شوم
این می شود _به جان تو_ ناياب مي شوم تا دره هاي گمشده پرتاب مي شوم |
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و چهارم آذر 1386ساعت 19:14 توسط سایه
|
|
||